اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

جلد کتاب گرگ گیاهخوار

خرید آنلاین کتاب گرگ گیاهخوار

نویسنده: بهرام بهرامی

آخرین نظرات
نویسندگان

۶۷ مطلب با موضوع «غزل معاصر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

پیله شد پاره ولی پروانه ای در آن نبود!

کرم دقت کرد و چون پروانه ها چندان نبود!

زندگی را سر به سر جبر و ستم دید و سرود:

پس دگردیسی فریبی بیش در زندان نبود؟

کرم جامانده، شنید از طعنه ی پروانه ها

خواهش آزادی او از صمیم جان نبود!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شازده شاید که آن روباه را اهلی کند!

کی ولی خوک حریص جاه را اهلی کند!

او فقط سیاره اش را اشتباهی رفته است!

تا که موجودات اشتباه را اهلی کند!

بی خبر از آنچه در روی زمین رخ می دهد

آمده این حسرت جانکاه را اهلی کند:

***

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

چنین ویران شدن هرگز به آبادی نمی ارزد!

که در من رستگاری هم به آزادی نمی ارزد!

جهان را رستگاری را خدا را هم به دست آور

اگر همسایه مغموم است، این شادی نمی ارزد!

خدایی کردن و حتی جهانی خلق کردن نیز

تو وقتی در ازایش عشق را دادی نمی ارزد!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

محکم بمانید ای تمام جوجه اردک های زشت!

چیزی نمانده تا بپاشد از هم این رویای زشت!

راه فروپاشی جادوی پر طاووس را

پیدا نخواهی کرد جز با کشف آن پاهای زشت!

سرسبزی محضی که لذت می بری از دیدنش

در سطح مرداب است و تو، مسحور آن زیبای زشت!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

چیزی نمانده تا بکوچم سمت اقیانوس ها

چیزی نمانده تا رها گردم از این کابوس ها

من مرغ دریایم که خواهم رفت از این باغچه

کی می کنم عادت به خودشیرینی طاووس ها؟

یکجا نشینی، باتلاقی که در آن پیدا شدم!

در آن نرفتم من فرو مانند جلبک بوس ها!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ساکت که از هر واژه  ی تو باج می گیرد جهان!

نه با زبان خوش که با تاراج می گیرد جهان!

با طعمه ی احساس این صیاد قانون ناشناس

ماهی خوش باور در این امواج می گیرد جهان!

هرگز نبوده مهربانی جز سر قلّاب ها

چون آدم به درد دل محتاج می گیرد جهان!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من در این ساحل که دنیای خودم را ساختم

کشور افکار زیبای خودم را ساختم!

گشتم و پیدا نشد هم باوری و بعد از آن

از خودم، مغرور تنهای خودم را ساختم!

وقت لم دادن به سنگ است و تماشای درخت

بر همان سنگی که بودای خودم را ساختم!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

تیربرقی وسط جاده نبودم که شدم!

مانعی هر طرف افتاده نبودم که شدم!

کی دلم خواست که آینده من این باشد؟

به بدی، این همه واداده نبودم، که شدم!

بس که از دیدنم احساس خطر کرد رفیق،

اهل پوشیدن قلّاده نبودم که شدم!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

گرچه این باران همان ناقوس خوش آهنگ نیست!

گرچه این پاییز آن فصل طلایی رنگ نیست!

گرچه این برکه همان برکه است اما از فریب

گشته مرداب حقیری، که به جز نیرنگ نیست!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

لعنت به این تعلل، جا ماندم از قطارم!

دیگر بلیت رفتن، تا خانه را ندارم!

هر آرزو و خواهش، فریاد در خلاء بود

بی پاسخی از آنجا، فحاش و بی قرارم!

دل در طلسم آهن، درد پرندگی داشت،

در غلظت تن خود، روحی پرنده وارم!

احساس می کنم من، پروانه می شوم آه!

وقتی در این بیابان، پروانه ای بکارم!

  • بهرام بهرامی حصاری