آفرینش!
آه آری!
جرم من این بود!
بی که حتی این همه همخوابه، یک شب شک کند باری!
جرم سنگین بود!
*
تجربه، رقاصه ی بی حسِّ پرقانون
از منِ غواص، دریا را گرفته، رابطه می خواست!
واقعیت، پاسبان ظالم زندان
فرصت وحشی گری ها را گرفت از من
رشک به رویاشناسان داشت، بدبین بود!
*
دیگر اکنون لذت تکثیر آهن ها
لذت تکثیر جلبک را
با طلسم فکر مصنوعی
در ضمیر ناخودآگاه وزغ ها زیر و رو کرده!
دیگر این غواص
فکر ساحل های مواج تجرّد را
برده از یاد و به تاریکی هر آغوش خو کرده!
*
آه خرگوشِ سکوتِ ناب!
ردِّ پایت را که در خاک ندامت ماند
عاقبت روباه همنوع دوست بو کرده!
*
آفرینش؟ نه!
تجربه، رقاصگی و واقعیت، آه!
سهم من این بود!
(بهرام بهرامی)