صدای ثانیه
صدای پای عبور است!
نه ساعت این طبلی است!
که هر دقیقه ترا
شصت بار میدهد هشدار!
بهرام بهرامی
نویسنده: بهرام بهرامی
صدای ثانیه
صدای پای عبور است!
نه ساعت این طبلی است!
که هر دقیقه ترا
شصت بار میدهد هشدار!
بهرام بهرامی
آسمان می داند!
ابر می داند!
دشت هم می داند!
من نمی دانم!
که چه باید بکنم!
من کجای سفرِ بارانم؟
من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟
در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!
*
صبح، آدم برفی
از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!
زندگی جادوی خود را کرد!
من نخوابیدم ولی از دیدن یک برگ
در سحرگاهی که اعجاز تولد را
از طلسم برف تاریکی جدا می کرد،
یک علف ماندم
تا مبادا در سحرگاه طلوع رستگاری
لحظه ی موعودِ نابی که عقابِ انتقام خاک!
نوبتِ ما را به دنیا داد خواهد زد،
طلسم
.. و من به بودن خود می دهم ادامه هنوز
به قایقانگی ام!
اگرچه رودخانه ی ما
به فکر خودکشی ماهیان سردرگم
به دست توطئه ی آبشار دیوانه است!
و به سرودن خود می دهم ادامه هنوز
از بهار جاویدان
که می کند همه ی شک و ترس و نفرت را
از طلسم یخ آزاد!
*
گرچه این باران همان ناقوس خوش آهنگ نیست!
گرچه این پاییز آن فصل طلایی رنگ نیست!
✔
گرچه این برکه همان برکه است اما از فریب
گشته مرداب حقیری، که به جز نیرنگ نیست!
✔
آفرینش!
آه آری!
جرم من این بود!
بی که حتی این همه همخوابه، یک شب شک کند باری!
جرم سنگین بود!
*
تجربه، رقاصه ی بی حسِّ پرقانون
از منِ غواص، دریا را گرفته، رابطه می خواست!
واقعیت، پاسبان ظالم زندان
فرصت وحشی گری ها را گرفت از من
رشک به رویاشناسان داشت، بدبین بود!
*
شعر آدم برفی 1:
دختر به حیاط خانه زل زد با ذوق
از پنجره، با خیال آدم برفی!
*
با حسرت برف بازی و آزادی
می گفت : که خوش به حال آدم برفی!
*
ترسید که سرما بخورد بیچاره!
می سوخت دلش به حال آدم برفی!
*
شعر آدم برفی 2:
آفتاب است و پر از واهمه آدم برفی
می کند با خودش این زمزمه آدم برفی :
*
من نمی خواهم از این خلوت خود دور شوم!
دوست دارم که بمانم همه آدم برفی.
*
بر سر کاج به او گفت کلاغی زیرک:
بس کن این ناله و این همهمه آدم برفی!
*
سیل رخوت آمد
همه جا را پر کرد!
آه! ای دسته ی زاغان دوزیست!
بی خبر از قفس نامرئی
ای که هر قدر به نابودی تان افزودند
بیشتر حس سعادت کردید!