اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

جلد کتاب گرگ گیاهخوار

خرید آنلاین کتاب گرگ گیاهخوار

نویسنده: بهرام بهرامی

آخرین نظرات
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «شعر نو» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی: طبل

صدای ثانیه

صدای پای عبور است!

نه ساعت این طبلی است!

که هر دقیقه ترا

شصت بار میدهد هشدار!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

آسمان می داند!

ابر می داند!

دشت هم می داند!

من نمی دانم!

که چه باید بکنم!

من کجای سفرِ بارانم؟

من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟

در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!

*

صبح، آدم برفی

از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!

(بهرام بهرامی)

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

زندگی جادوی خود را کرد!

من نخوابیدم ولی از دیدن یک برگ

در سحرگاهی که اعجاز تولد را

از طلسم برف تاریکی جدا می کرد،

یک علف ماندم

تا مبادا در سحرگاه طلوع رستگاری 

لحظه ی موعودِ نابی که عقابِ انتقام خاک!

نوبتِ ما را به دنیا داد خواهد زد،

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

طلسم

.. و من به بودن خود می دهم ادامه هنوز

به قایقانگی ام!

اگرچه رودخانه ی ما

به فکر خودکشی ماهیان سردرگم

به دست توطئه ی آبشار دیوانه است!

و به سرودن خود می دهم ادامه هنوز

از بهار جاویدان

که می کند همه ی شک و ترس و نفرت را

از طلسم یخ آزاد!

*

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

گرچه این باران همان ناقوس خوش آهنگ نیست!

گرچه این پاییز آن فصل طلایی رنگ نیست!

گرچه این برکه همان برکه است اما از فریب

گشته مرداب حقیری، که به جز نیرنگ نیست!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی: غواص

آفرینش!

آه آری!

جرم من این بود!

بی که حتی این همه همخوابه، یک شب شک کند باری!

جرم سنگین بود!

*

تجربه، رقاصه ی بی حسِّ پرقانون

از منِ غواص، دریا را گرفته، رابطه می خواست!

واقعیت، پاسبان ظالم زندان

فرصت وحشی گری ها را گرفت از من

رشک به رویاشناسان داشت، بدبین بود!

*

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۱
  • ۰

 شعر آدم برفی 1: 

دختر به حیاط خانه زل زد با ذوق

 از پنجره، با خیال آدم برفی!

 *

با حسرت برف بازی و آزادی

 می گفت : که خوش به حال آدم برفی!

  *

ترسید که سرما بخورد بیچاره!

 می سوخت دلش به حال آدم برفی!

 *

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر آدم برفی 2

 شعر آدم برفی 2: 

آفتاب است و پر از واهمه آدم برفی

می کند با خودش این زمزمه آدم برفی :

 *

من نمی خواهم از این خلوت خود دور شوم!

دوست دارم که بمانم همه آدم برفی.

 *

بر سر کاج به او گفت کلاغی زیرک:

بس کن این ناله و این همهمه آدم برفی!

 *

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

سیل رخوت آمد

همه جا را پر کرد!

آه! ای دسته ی زاغان دوزیست! 

بی خبر از قفس نامرئی

ای که هر قدر به نابودی تان افزودند

بیشتر حس سعادت کردید!

  • بهرام بهرامی حصاری