اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

آخرین نظرات
نویسندگان

۲۲ مطلب با موضوع «شعر نیمایی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی: گز

می توان لغزید، لغزش اعتبار ماست!

دشت اگر دریای شن های نرفتن هاست،

خودخوری کوه اگر از هر نگفتن هاست!

من گز سرسخت روئیده چو دشنامی به دنیا از دل سنگم!

من خود حرفم

من خود راهم

می توان لغزید و چیزی گفت

می توان لغزید و راهی رفت.

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی: فرسایش

سنگ ها و بوته ها

اعتبار دشت بی آب و درخت!

باز خواهم گشت روزی تا شما!

پل اگر باشد و یا سدّی به راه

شکر فرسایش به آنجا راهی ام!

سهل باشد راه رفتن یا که سخت!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی:

مرده ها منتظرند!

آن علف های فرو رفته به هم

که از آن نفرت جاوید، یکی شان برهد!

و اگر مه بشود مانع دیدار درخت

با بزرگی و سرافرازی ناداشته شان

به خیالی که درختند، وزآن بالاتر

پی ابراز تن خود باشند!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی: طبل

صدای ثانیه

صدای پای عبور است!

نه ساعت این طبلی است!

که هر دقیقه ترا

شصت بار میدهد هشدار!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

آسمان می داند!

ابر می داند!

دشت هم می داند!

من نمی دانم!

که چه باید بکنم!

من کجای سفرِ بارانم؟

من کجایِ هوسِ خواندن یک گنجشکم؟

در دل همهمه ی جشنِ طلوعی دیگر!

*

صبح، آدم برفی

از کلاغی رازِ بودن خود را پرسید!

(بهرام بهرامی)

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

زندگی جادوی خود را کرد!

من نخوابیدم ولی از دیدن یک برگ

در سحرگاهی که اعجاز تولد را

از طلسم برف تاریکی جدا می کرد،

یک علف ماندم

تا مبادا در سحرگاه طلوع رستگاری 

لحظه ی موعودِ نابی که عقابِ انتقام خاک!

نوبتِ ما را به دنیا داد خواهد زد،

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مگسی از سر شادی و غرور.
از دل باغی می کرد عبور.

✔ ✔ ✔ 

گوشه ای دید که کرمی خود را
به جلو می کشد اما با زور.

✔ ✔ ✔ 

رفت و بالای سر کرم نشست
غرق در شهوت ابراز غرور.

✔ ✔ ✔ 

گفت : ای جثه ی مفلوک و حقیر
که در این منظره هستی کر و کور.

✔ ✔ ✔ 

هست دنیای تو یک برگ درخت
بی خبر مانده ای از عالم دور.

✔ ✔ ✔ 

هیچ دیدی که چه شکلی است جهان؟
از کجا می کنی این لحظه عبور؟

✔ ✔ ✔ 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

طلسم

.. و من به بودن خود می دهم ادامه هنوز

به قایقانگی ام!

اگرچه رودخانه ی ما

به فکر خودکشی ماهیان سردرگم

به دست توطئه ی آبشار دیوانه است!

و به سرودن خود می دهم ادامه هنوز

از بهار جاویدان

که می کند همه ی شک و ترس و نفرت را

از طلسم یخ آزاد!

*

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

خار

خار، یک دشمن لازم می خواست!

چشمه! 

            از جنگل سرسبز نگو!

سروِ افراشته ی جنگل بودن خوب است!

چه بهشتی است که بر شانه ی تو

گاه یک جغد بسازد لانه

یا که انجیر بچیند میمون!

رستگاری است تمام جنگل!

ولی از جنگل سرسبز نگو!

*

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شعر نیمایی: جلبک

لذتِ آلودنِ دریا؟

خود دلیل بودن من بود؟

*

این منم یک گوشه از انبوه چون من ها

جلبکی تنها!

*

موج را نادیده، می جنبیم، می جنبیم.

هر که حجمش بیشتر، از وسعت دریا

سهم وسع بیشتر دارد!

  • بهرام بهرامی حصاری