رباعی:
این بازی شوم زیر و رو خواهد شد!
از نیت زاغ گفت و گو خواهد شد!
انگار چون از فضا به آن می نگرد
آینده ی باغ مال او خواهد شد!
بهرام بهرامی
رباعی:
این بازی شوم زیر و رو خواهد شد!
از نیت زاغ گفت و گو خواهد شد!
انگار چون از فضا به آن می نگرد
آینده ی باغ مال او خواهد شد!
بهرام بهرامی
اگر در دست تو سنگ است و من، مصلوب، بر دارم!
نکن باور نگاهت را! که من مغلوب بر دارم!
✔
اساس قدرت داروغه توجیه است و می دانم
که من بر چوب بستی ظالم و معیوب بر دارم!
✔
همیشه آخر قصه به نفع قهرمانان است!
محال است این که چشم از انتهای خوب بردارم!
✔
هم ماندنم سخت است و هم، سختی از اینجا رفتن است!
اینجاست بدبختی! و بدبختی از اینجا رفتن است!
✔
اینجا همه دنبال خوشبختی در اینجایند و من
می بینم از چشم تو، خوشبختی از اینجا رفتن است!
✔
صحبت سر این نیست که مانند ترسو کار ما
یا این که مثل پهلوان تختی از اینجا رفتن است!
✔
آمد کنار، آن مترسک شب به سادگی!
با ساقه ها سرود: فراسوی زندگی!
✔
در انتظار مردن خویش است مزرعه!
این است عاقبت تلخ بی ارادگی!
✔
هر ساقه با امید رهایی از ظلمت قفس
تن داد بی که بداند به اعماق بردگی!
✔
آن عقاب تیزپر در قاف می چرخد هنوز!
خوک چشمانش به زیر ناف می چرخد هنوز!
✔
آرزوی مرگ کن ای قو! که چرخ روزگار
بر مراد زاغک حرّاف می چرخد هنوز!
✔
برگ خود را قدر یک جنگل مهم پنداشته
وحشتی بالقوه در اطراف می چرخد هنوز!
✔
شازده شاید که آن روباه را اهلی کند!
کی ولی خوک حریص جاه را اهلی کند!
✔
او فقط سیاره اش را اشتباهی رفته است!
تا که موجودات اشتباه را اهلی کند!
✔
بی خبر از آنچه در روی زمین رخ می دهد
آمده این حسرت جانکاه را اهلی کند:
***
محکم بمانید ای تمام جوجه اردک های زشت!
چیزی نمانده تا بپاشد از هم این رویای زشت!
✔
راه فروپاشی جادوی پر طاووس را
پیدا نخواهی کرد جز با کشف آن پاهای زشت!
✔
سرسبزی محضی که لذت می بری از دیدنش
در سطح مرداب است و تو، مسحور آن زیبای زشت!
✔
پنداشته خودستا خدا مجانی است!
از فضل و کمال، ادعا مجانی است!
از خون ستمدیده ربوده است نفس
آن کس که گمان کرده هوا مجانی است!
بهرام بهرامی
از حیله ی روباه چه جیغی شده اند!
پنهان پس بوته ی دریغی شده اند!
از بس که به جای جنگ در خود رفتند
این قوم شبیه جوجه تیغی شده اند!
باتلاقی است در اینجا که منم
در شبی پر نیرنگ
مرغ ماهیخوار آمد از راه.
داد پیغام به انبوه وزغ های دوزیست!:
« خواب تان پر رویا!
بگذارید که اوهامِ فریب
دست از خواب شما بردارد!
باتلاقی که در آنید، نه رویای شماست!
حرف باید زد حرف!