اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

آخرین نظرات
نویسندگان

۳۱ مطلب در آبان ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

در این شطرنج بی قانون! همه شاهان مرموزند!

کجا؟ کی؟ مهره های جای خود نشناس پیروزند؟

به بالا می رود جنگل، زمانی که درختانش

وجود خویش را در جسم همدیگر نمی دوزند!

قطارش را نمی سازند و از آینده می گویند،

که این چرخ و فلک بازان، فقط در فکر امروزند.

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

پیله شد پاره ولی پروانه ای در آن نبود!

کرم دقت کرد و چون پروانه ها چندان نبود!

زندگی را سر به سر جبر و ستم دید و سرود:

پس دگردیسی فریبی بیش در زندان نبود؟

کرم جامانده، شنید از طعنه ی پروانه ها

خواهش آزادی او از صمیم جان نبود!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

شازده شاید که آن روباه را اهلی کند!

کی ولی خوک حریص جاه را اهلی کند!

او فقط سیاره اش را اشتباهی رفته است!

تا که موجودات اشتباه را اهلی کند!

بی خبر از آنچه در روی زمین رخ می دهد

آمده این حسرت جانکاه را اهلی کند:

***

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مگسی از سر شادی و غرور.
از دل باغی می کرد عبور.

✔ ✔ ✔ 

گوشه ای دید که کرمی خود را
به جلو می کشد اما با زور.

✔ ✔ ✔ 

رفت و بالای سر کرم نشست
غرق در شهوت ابراز غرور.

✔ ✔ ✔ 

گفت : ای جثه ی مفلوک و حقیر
که در این منظره هستی کر و کور.

✔ ✔ ✔ 

هست دنیای تو یک برگ درخت
بی خبر مانده ای از عالم دور.

✔ ✔ ✔ 

هیچ دیدی که چه شکلی است جهان؟
از کجا می کنی این لحظه عبور؟

✔ ✔ ✔ 

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

رباعی: قاصدک

با دیدن باد قاصدک می خندد!

زیرا که به هر پرنده می پیوندد!

اما علف از نسیم می ترسد و زود!

از ترس سفر به خود گره می بندد!

بهرام بهرامی

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

چنین ویران شدن هرگز به آبادی نمی ارزد!

که در من رستگاری هم به آزادی نمی ارزد!

جهان را رستگاری را خدا را هم به دست آور

اگر همسایه مغموم است، این شادی نمی ارزد!

خدایی کردن و حتی جهانی خلق کردن نیز

تو وقتی در ازایش عشق را دادی نمی ارزد!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

محکم بمانید ای تمام جوجه اردک های زشت!

چیزی نمانده تا بپاشد از هم این رویای زشت!

راه فروپاشی جادوی پر طاووس را

پیدا نخواهی کرد جز با کشف آن پاهای زشت!

سرسبزی محضی که لذت می بری از دیدنش

در سطح مرداب است و تو، مسحور آن زیبای زشت!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

چیزی نمانده تا بکوچم سمت اقیانوس ها

چیزی نمانده تا رها گردم از این کابوس ها

من مرغ دریایم که خواهم رفت از این باغچه

کی می کنم عادت به خودشیرینی طاووس ها؟

یکجا نشینی، باتلاقی که در آن پیدا شدم!

در آن نرفتم من فرو مانند جلبک بوس ها!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

ساکت که از هر واژه  ی تو باج می گیرد جهان!

نه با زبان خوش که با تاراج می گیرد جهان!

با طعمه ی احساس این صیاد قانون ناشناس

ماهی خوش باور در این امواج می گیرد جهان!

هرگز نبوده مهربانی جز سر قلّاب ها

چون آدم به درد دل محتاج می گیرد جهان!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من در این ساحل که دنیای خودم را ساختم

کشور افکار زیبای خودم را ساختم!

گشتم و پیدا نشد هم باوری و بعد از آن

از خودم، مغرور تنهای خودم را ساختم!

وقت لم دادن به سنگ است و تماشای درخت

بر همان سنگی که بودای خودم را ساختم!

  • بهرام بهرامی حصاری