شعر نیمایی:
مرده ها منتظرند!
آن علف های فرو رفته به هم
که از آن نفرت جاوید، یکی شان برهد!
و اگر مه بشود مانع دیدار درخت
با بزرگی و سرافرازی ناداشته شان
به خیالی که درختند، وزآن بالاتر
پی ابراز تن خود باشند!
بهرام بهرامی
شعر نیمایی:
مرده ها منتظرند!
آن علف های فرو رفته به هم
که از آن نفرت جاوید، یکی شان برهد!
و اگر مه بشود مانع دیدار درخت
با بزرگی و سرافرازی ناداشته شان
به خیالی که درختند، وزآن بالاتر
پی ابراز تن خود باشند!
بهرام بهرامی
غزل:
نمی دیدم که این پیله سنگ خاره ی من بود!
و هر بت که پرستیدم خود آواره ی من بود!
✔
پس از چوب زمختی که شدم آنگاه دانستم
غریزی زیستن تنها راه چاره ی من بود!
✔
جنون دسته جمعی گاه لذت داشت گاهی نه
هدف در هر دو حالت این وجود پاره ی من بود!
✔
رباعی:
پنداشته عصر برده داری طی شد!
آن برده که عصر، با چماقی هی شد!
بسیار به جا تهوع آور شده چون
او را دهنی قورت نداده قی شد!
بهرام بهرامی
پس غوغای ستارگان
برای خیابان بود!
و رهگذری
و حقیقتی
و نشستن بر سر کوچه ای
که دندان هایش را بر هم می فشرد!
عمری نمی بینی مرا، دنبال پیدا کردنت!
جز لحظه هایی که منم، مردی مقصّر! دشمنت!
✔
تو مهره می خواهی و من، شطرنج بازی قابلم!
تو بر نمی داری چرا، دست از خیالِ بردنت؟
✔
ای عشق ای پیچیدگی! ای نفتِ فانوس جنون!
مردم رهایت کرده اند، الّا برای خوردنت!
✔
از من که باید مرد غم باشم، تبسم خواستند!
از من مزامیری پر از نورِ توّهم خواستند!
✔
شهد غزل ها را مکیدم تا بسازم یک عسل!
وقتی شدم زنبور، برگشتند و کژدم خواستند!
✔
در دست کودک سنگ بود و پای لک لک پر ز خون..
شک کرده بودم که عجب جایی ترّحم خواستند!
✔
دیگر چگونه در مسیر عشق خودسازی کنم؟
وقتی که مجبورم برقصم! خیمه شب بازی کنم!
✔
وقتی برای زنده ماندن در میان خوب ها!
ساز دلم را کوک باید با هر آوازی کنم!
✔
از مار به عقرب فراری هستم از عقرب به مار!
در این جهنم کی دگردیسی و پروازی کنم؟
✔
هر بدی دیدم به این خاطر که طاقت داشتم!
باختن می خواست، به بردن سماجت داشتم!
✔
جنگ آزادی و عادت همچنان باقی و من
میل آزادی درون حبس عادت داشتم!
✔
گرچه در شطرنج با جادو دغل می کرد حس!
اسب فکرم را به عنوان حمایت داشتم!
✔
کی شبی رویین تنی پیدا شود؟
کی یل دل آهنی پیدا شود؟
✔
سالها شد کار این دنیا شده
تا شبی سوپرمنی پیدا شود!
✔
کار دنیا از سوپرمن ها گذشت!
کاش یک شب بتمنی پیدا شود!
✔
در این شطرنج بی قانون! همه شاهان مرموزند!
کجا؟ کی؟ مهره های جای خود نشناس پیروزند؟
✔
به بالا می رود جنگل، زمانی که درختانش
وجود خویش را در جسم همدیگر نمی دوزند!
✔
قطارش را نمی سازند و از آینده می گویند،
که این چرخ و فلک بازان، فقط در فکر امروزند.
✔