اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

اشعار بهرام بهرامی

وبسایت رسمی مجموعه ی آثار بهرام بهرامی

جلد کتاب گرگ گیاهخوار

خرید آنلاین کتاب گرگ گیاهخوار

نویسنده: بهرام بهرامی

آخرین نظرات
نویسندگان

۶۷ مطلب با موضوع «غزل معاصر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

من آنجا روی آن دریاچه دنبال خودم بودم!

پی ذات بدون شکل سیّال خودم بودم!

برای جفت خود بود و از آنجا رفت هر درنا

چه میشد مثل آن دریاچه من مال خودم بودم!؟

نه مثل قایقی افتاده در گرداب، ای می شد!

شبیه ساحلی متروک، در حال خودم بودم!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزل:

دور از وطن به شهر مقابل نمی رسم!

با آرزو که به مقصد دل نمی رسم!

دریای خستگی است تفکر خدای من!

با اینهمه سکوت، به ساحل نمی رسم!

ارابه آرزو، هدفم عشق و هیچ جا

با چرخ های گم شده در گل نمی رسم!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

غزل:

نمی دیدم که این پیله سنگ خاره ی من بود!

و هر بت که پرستیدم خود آواره ی من بود!

پس از چوب زمختی که شدم آنگاه دانستم

غریزی زیستن تنها راه چاره ی من بود!

جنون دسته جمعی گاه لذت داشت گاهی نه

هدف در هر دو حالت این وجود پاره ی من بود!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

مرا باش! از تنفر از قفس ها باز می خوانم!

تمام عمر می لولم، و از پرواز می خوانم!

تعارف می شود وقتی به من، آن وقت می فهمم

که من از لاعلاجی مرگ را آغاز می خوانم!

همیشه مشکل از آواز خواندن بود و می گفتم

برای گوش های کر، چرا آواز می خوانم؟

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

عمری نمی بینی مرا، دنبال پیدا کردنت!

جز لحظه هایی که منم، مردی مقصّر! دشمنت!

تو مهره می خواهی و من، شطرنج بازی قابلم!

تو بر نمی داری چرا، دست از خیالِ بردنت؟

ای عشق ای پیچیدگی! ای نفتِ فانوس جنون!

مردم رهایت کرده اند، الّا برای خوردنت!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

جبر خفاشی که باید باشم اما نیستم!

می کند تلقین که من خفاشم اما نیستم!

همچنان در دوزخِ فانوس سازی در به در!

شاکرِ نوری که خود می پاشم اما نیستم!

پشتِ بوم سرنوشتم با مدادِ ادعا

کرده ام باور که یک نقاشم اما نیستم!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

از من که باید مرد غم باشم، تبسم خواستند!

از من مزامیری پر از نورِ توّهم خواستند!

شهد غزل ها را مکیدم تا بسازم یک عسل!

وقتی شدم زنبور، برگشتند و کژدم خواستند!

در دست کودک سنگ بود و پای لک لک پر ز خون..

شک کرده بودم که عجب جایی ترّحم خواستند!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

من همان ابرم که بر یک خار می بارم هنوز!

چاره ام مرگ است و عشق زندگی دارم هنوز!

من سکوتم را خودم را با غزل آلوده ام!

رستگاری را هم از دنیا طلبکارم هنوز!

لحظه به لحظه به دست دود مصرف می شوم!

در پی آرامش بین دو سیگارم هنوز!

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

دیگر چگونه در مسیر عشق خودسازی کنم؟

وقتی که مجبورم برقصم! خیمه شب بازی کنم!

وقتی برای زنده ماندن در میان خوب ها!

ساز دلم را کوک باید با هر آوازی کنم!

از مار به عقرب فراری هستم از عقرب به مار!

در این جهنم کی دگردیسی و پروازی کنم؟

  • بهرام بهرامی حصاری
  • ۰
  • ۰

از ترس اینکه ما مبادا نیستی پیدا کنیم!

رفتیم تا عمق فضا، تا چیستی پیدا کنیم!

رفتیم تا شاید جواب پرسشی دیرینه را

- ای دست بازیگر بگو که کیستی؟ - پیدا کنیم!

هر ماهواره یک تفال بود با این آرزو:

- ای چرخ مینا تو چرا آبیستی؟! - پیدا کنیم.

  • بهرام بهرامی حصاری